سقای آب و ادب
و آن ها که مرا به لقب قمر، مفتخر ساخته اند،نسبت میان ماه و خورشید راچه خوب می فهمیده اند!من به طفیلی حسین آمده ام و به عشق حسین زیسته ام،من آمدم که عاشقی را به تجلی بنشینم،من آمدم که دوست داشتن را معنا کنم...
بزرگ ترین موهبت خداوند در حق من آن است که به من رخصت داده است تا حسین را دوست داشته باشم و فدای حسین بشوم...مگر چندنفر در عالم به این افتخار که من رسیده ام نائل شده اند!...
حسین آینه ی تمام نمای خداوند است و من همه ی عمر کوشیده ام که آینه ی حسین بشوم...از خودم هیچ نداشته باشم،هیچ نباشم،از خودم خالی شوم و سرشار از حسین،از خودم تهی شوم و لبریز از حسین،فدایی حسین شوم،فناء در حسین شوم و آن چنان شوم که در آینه نیز جز تصویرحسین نبینم...
عبا س مشک را بر دوش می اندازد، دست به زیر آب می آرد و فرا می آرد، تا پیش روی چشم.
عجبا این تصویر اوست در آب یا حسین؟! این درست همان لحظه ای است که عباس یک عمر برای رسیدن به آن تلاش کرده است، این که در آینه نیز جز تصویر حسین نبیند. اکنون دیگر چه نیازی به آب!؟ دستهایش را باز می کند و آب را به شریعه باز می گرداند.
دل به حکم امام عشق می سپارد و سپاه عقل را مضمحل می کند.
مگر تو از آب توان می گیری؟! مگر تو به مدد جسم راه می روی؟
برای من اکنون جنگیدن اصل نیست عشق به حسین اصل است. حتی جنگیدن در راه حسین هم به اندازه خود حسین اصل نیست. اصل، حسین است. اصل این است که وقتی حسین تشنه است، وقتی سکینه تشنه است، وقتی بچه های حسین تشنه اند، آب خوردن من نامردی است، نامریدی است، نابرادری است، نا عاشقی است،نامواساتی است، خلاف اصول عشق ورزیدن است. خلاف از خود تهی ماندن و از معشوق پر بودن است...
سید مهدی شجاعی